تصویر قصه دوست کلاغ

قصه دوست کلاغ – صوتی

کلاغ کوچولو روی شاخه‌ی درخت نشسته بود. پر و بالش را باد کرده بود و داشت فکر می‌کرد. کلاغ کوچولو تازه پرواز کردن را یاد گرفته بود و مامان کلاغی به او اجازه داده بود تا همین نزدیکی‌ها پرواز کند، دوست پیدا کند و با دوستانش بازی کند. اما کلاغ کوچولو که تا آن موقع از کنار لانه جایی نرفته بود، بلد نبود دوست پیدا کند. با خودش فکر می‌کرد کجا برود؟ چگونه دوست پیدا کند؟ همین طور که فکر می‌کرد، خرگوش کوچولو را دید که از این طرف به آن طرف می‌رفت و بالا و پایین می‌پرید.

قار و قار کرد و گفت: آهای آهای خرگوش کوچولو! دوست من می‌شوی تا باهم بازی کنیم؟

خرگوش گفت: بله که دوست می‌شوم. حالا چه بازی‌ای بکنیم!؟

کلاغ کوچولو گفت: پرواز کنیم و بچرخیم. آخه من تازه یاد گرفته‌ام که پرواز کنم.

خرگوش گوش‌های درازش را درازتر کرد و با تعجب پرسید: پرواز کنیم؟! من که مثل تو نیستم بتوانم پرواز کنم.

کلاغ کوچولو گفت: تو مثل من هستی. پا داری. می‌پری. غذا می‌خوری.

خرگوش گفت: نه من مثل تو نیستم. چون پر ندارم و نمی‌توانم پرواز کنم.

نویسنده: لیلا طبسی – گویندگان: هانیه محسنی‌پور، احمد استادرمضان، رضوان گودرزی، فاطمه پارسا، ستیا بابایی، فاطمه مینایی – ادیت و میکس صدا: امیرحسین صارمی

نوشته‌های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *